|
به نام خداوند رحمان پاک که از عشق آورد ما را ز خاک برگ در انتهای زوال می افتد! و سیب در انتهای کمال! بنگر که چگونه می افتی؟! چون برگی زرد... یا سیبی سرخ... ؟!!... از عين علي، عروج ما معتبر است وز لام علي لسان ما پر گهر است آنكس كه ندارد خبر از ياي علي از هستي خود در اين جهان بي خبر است یا علی
توبه ها را بشکنید ، توبه ها را بشکنید میخانه ها را وا کنید ای بـــاده خـــواران پیمانـه را احیــا کنیـد ای مــل گســاران توبـــه هــا را بشکنیـــد آمــــد بهــــاران توبـــه هــا را بشکنیـــد آمــــد بهــــاران یک نفس گر میتوان ساغر زدن ای بی قـراران ، ای بی قـراران توبـــه هــا را بشکنیـــد آمــــد بهــــاران
به گرد کعبه میگردی پریشان که وی خود را در آنجا کرده پنهان اگر در کعبه میگردد نمایان پس بگرد تا بگردی بگرد تا بگردی بگرد تا بگردی بگرد تا بگردی در اینجا باده مینوشی در آنجا خرقه میپوشی چرا بیهوده میکوشی ؟ در اینجا مردم آزاری در آنجا از گنه عاری نمی دانم چه پنداری ؟ در اینجا همدم و همسایه ات در رنج و بیماری تو آنجا در پی یاری چه پنداری کجا وی از تو میخواهد چنین کاری ؟ کجا وی از تو میخواهد چنین کاری ؟ چه پیغامی که جز با یک زبان گفتن نمی داند ؟ چه سلطانی که جز در خانه اش خفتن نمی داند ؟ چه دیداری ؟ چه دیداری ؟ چه دبداری که جز دینار و درهم از شما سفتن نمیداند ؟ چه دیداری ؟ چه دیداری ؟ به دنبال چه میگردی ؟ که حیرانی ؟ خرد گم کرده ای شاید نمی دانی ؟ خرد گم کرده ای شاید نمی دانی ؟ همای از جان خود سیری ؟ که خاموشی نمیگیری ؟ لبت را چون لبان فرخی دوزند . تو را در آتش اندیشه ات سوزند . هزاران فتنه انگیزند .
ای شب از رویای تو رنگین شده سینه از عطر توام سنگین شده ای به روی چشم من گسترده خویش شادی ام بخشیده از اندوه بیش همچو بارانی که شوید جسم خاک هستی ام زآلودگی ها کرده پاک ای تپش های تن سوزان من آتشی در سایه ی مژگان من ای مرا با شور شعر آمیخته این همه آتش به شعرم ریخته چون تب عشقم چنین افروختی لاجرم شعرم به آتش سوختی ای دو چشمانت چمن زاران من داغ چشمت خورده بر چشمان من بیش از اینت گرکه در خود داشتم هر کسی را تو نمی انگاشتم
آن کلاغی که پرید ازفراز سر ما و فرو رفت در اندیشه ی آشفته ی ابری ولگرد و صدایش همچون نیزه ی کوتاهی ، پهنای افق را پیمود خبر ما را با خود خواهد برد به شهر همه می دانند همه می دانند که من و تو از آن روزنه ی سرد عبوس باغ را دیدیم و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست سیب را چیدیم همه می ترسند همه می ترسند ،اما من و تو به چراغ و آب و آیینه پیوستیم و نترسیدیم سخن از پیوند سست دونام و هم آغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست سخن از گیسوی خوشبخت من است با شقایق های سوخته ی بوسه ی تو و صمیمیت تن هامان ، در طراری و درخشیدن عریانیمان مثل فلس ماهی ها در آب سخن اززندگی نقره ای آوازیست که سحر گاهان فواره ی کوچک می خواند ما در آن جنگل سبز سیال شبی از خرگوشان وحشی و در آن دریای مضطرب خونسرد از صدف های پر از مروارید و در آن کوه غریب فاتح از عقابان جوان پرسیدیم که چه باید کرد؟ همه می دانند همه می دانند ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ، ره یافته ایم ما حقیقت را د ر باغچه پیدا کردیم در نگاه شرم آگین گلی گمنام و بقا را در یک لحظه ی نا محدود که دو خورشید به هم خیره شدند سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست سخن از روزست و پنجره های باز و هوای تازه و اجاقی که در آن اشیای بیهوده می سوزند و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است و تولّد و تکامل و غرور سخن از دستان عاشق ماست که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم بر فراز شب ها ساخته اند به چمنزار بیا به چمنزار بزرگ و صدایم کن ، از پشت نفس های گل ابریشم همچنان آهو که جفتش را پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند و کبوتر های معصوم از بلند های برج سپید خود به زمین می نگرند روز زن مبارک
تو شاعر همیشگی ترین ترانه ای تنهای ماندنی بیا، ببین، بگو، بخوان
ترانه های نو بگو بشوی گرد غصه را ببار ابر گریه را رها کنم ز بند قصه ها و رنج ها رها کن از کمند این ترانه ها و درد ها تمام این سکو تها به عشق واژه های مهربان تو سکوت محض مانده اند. تو شاعر همیشگی ترین ترانه ای و من عطش عطش به انتظار این شنیدنم. بیا که جز به نبض دلنشین صوت تو جهان بی قرار قلب من نمی شود پر از قرار بیا و بشکن این سکوت محض و تلخ را که این سکوت از ازل سکوت به وجد نازنین حضور تو برون شود ز پیله خموش خود، و تو که نبض هستی جهان من به دست توست بدان که بی خیال تو دوباره هیچ می شوم. تو همدم صبور بی بدیل این دقایقی تو شاعر همیشگی ترین ترانه ای و من عطش عطش به انتظار این شنیدنم ... طلوع تو تمام هستی مرا پر از غرور می کند...
خاک نشین ره میخانه ام خانه خراب دل دیوانه ام زان که به میخانه بجز یار نیست کشمکش صفحه و زنار نیست هرچه در آنجاست بود در خروش جام می و می زده و می فروش حـسرت بگـذشتـه و آینـده نیـست جز به ره عشق کسی بنده نیست ای که به دام تو اسیرم اسیر لـذت دیوانگی از من مگیـر بنـده عشقـم کن و نامم بـده خاک رهم ساز و مقامم بده
میگی گل رو دوست داری ولی میچینیش... میگی بارون رو دوست داری ولی با چتر میری زیرش... میگی پرنده رو دوست داری ولی تو قفس میندازیش... چه جوری میتونم نترسم وقتی میگی دوستم داری؟؟؟
اولین کسی که عاشقش میشی دلتو میشکونه و میره دومین کسی رو که میای دوست داشته باشی و از تجربه قبلی استفاده کنی دلتو بدتر میشکنه و میزاره میره بعدش دیگه هیچ چیز واست مهم نیست و از این به بعد میشی اون آدمی که هیچ وقت نبودی . دیگه دوست دارم واست رنگی نداره .. و اگه یه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو میشکونی که انتقام خودتو ازش بگیری و اون میره با یکی دیگه ...... اینطوریه که دل همه آدما میشکنه
وقتی کسی رادوست داری گفتن آسان تراست شنیدن آسان تراست بازی کردن آسان تراست کارکردن آسان تراست و وقتی که کسی تورا دوست دارد خندیدن آسان تراست و اگر تنهای تنها باشی به مرگ فکرکردن ازهمه چیزآسان تراست
از بعد تو تنها شدم ویار ندارم
بر دل غم تو دارم وغمخوار ندارم
اسرار به دل دارم و گویم به دل چاه
ای محرم من محرم اسرار ندارم
درخانه بود بستر و بیمار ندارم
ای کاش که ویران شود این خانه حیدر
چون تاب نگاه در و دیوار ندارم
هر روز بگریم ز غمت یار جوانم
بعد تو به جز دیده خونبار ندارم
ای یار علی رفتی و حیدر شده تنها
خون بر دل من گشته و دلدار ندارم آن یاس من دنیا!!!!!!!!!! بین در و دیوار ناله زد!!!!!!!!!!!!!!! ای بی وفا دنیا!!!!!!!!!!!! مادر من را به کجا بردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!! بهر چی بردی؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!! مادر من 18 ساله خون دل خورده مادر من دنیا کجا بردی تو!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فاطمه جان مادر من کجا رفتی!!؟؟؟ همدم مولا سوره ی کوثر کجا رفتی!!!؟؟؟ این شعر از خودم تقدیم به مهدی صاحب الزمان السلام علیک یا صاحب عصر و زمان و نبوت یا فارس الحجاز ادرکنی
من که می دانم شبی ، عمرم به پایان می رسد نوبت
خاموشیِ من ، سهل و آسان می رسد
من
که می دانم که تا ،سرگرم بزم هستی ام
مرگ
ویرانگر چه بی رحم و شتابان می رسد
پس چرا ؟
پس چرا عاشق نباشم !
پس چرا عاشق نباشم
من
که می دانم به دنیا اعتباری نیست نیست
بین
مرگ و آدمی قول و قراری نیست نیست
من
که میدانم اجل ، ناخوانده و بی دادگر
سرزده
می اید و راه فراری نیست نیست
پس
چرا ؟
پس
چرا عاشق نباشم !
پس چرا عاشق نباشم !
من که می دانم شبی ، عمرم به پایان می رسد
نوبت نوبتِ خاموشیِ من ، سهل و آسان می رسد
پس
چرا ؟
پس چرا عاشق نباشم ؟
پس
چرا عاشق نباشم ؟
|
About![]()
من بنده ي آنم كه ببوسد دهن تو Archives91/02/22 - 91/02/3191/02/05 - 91/02/21 91/02/08 - 91/02/14 91/02/01 - 91/02/07 90/11/22 - 90/11/30 90/11/05 - 90/11/21 90/11/08 - 90/11/14 90/11/01 - 90/11/07 90/10/22 - 90/10/30 90/09/22 - 90/09/30 90/09/05 - 90/09/21 90/09/01 - 90/09/07 90/08/22 - 90/08/30 90/08/05 - 90/08/21 90/08/08 - 90/08/14 90/08/01 - 90/08/07 90/07/22 - 90/07/30 90/07/05 - 90/07/21 90/07/08 - 90/07/14 90/06/22 - 90/06/31 90/06/05 - 90/06/21 90/06/08 - 90/06/14 90/06/01 - 90/06/07 90/05/22 - 90/05/31 90/05/05 - 90/05/21 90/05/08 - 90/05/14 90/05/01 - 90/05/07 90/04/22 - 90/04/31 90/04/05 - 90/04/21 90/04/08 - 90/04/14 90/04/01 - 90/04/07 90/03/22 - 90/03/31 90/03/01 - 90/03/07 90/02/22 - 90/02/31 90/01/22 - 90/01/31 90/01/08 - 90/01/14 آرشيو Links
baran
آسمان دفتری تنها |